0

مورد عجیب یکشنبه شب‌ها


مصیبتی دارم من شبای یکشنبه!، یعنی مشکل در حقیقت از قردا صبحشه که باید هفت و نیم بدار بشم، البته اونم مشکل حساب نمیشه زیاد، مشکل اینه که الان که من برم بخوابم، یه دفه میبینی تا پنج صب دارم وول میخورم توی رختخواب و بیدارم هنوز، اینکه هی خوابت نبره و هی بیدار بشی و صاعتو نگاه کنی و آب بخوری و دوباره بخوابی و خوابت نبره و ساعت و نگاه کنی و … و این داستان ادامه دارد، کلا اینکه آدم بخواد منتظر باشه خیلی لعنت شده هس، مخصوصا وقتی مطمئن نباشی که انتظارت کی تموم میشه، اینکه بدونی مثلا یه ساعت دیگه باید منتظر باشی یه حرفه، اینکه ندونی که باید یه ساعت و یه دقیقه منتظر بشی یا یه ساعت و پنجاه و نه دقیقه حرفی دیگه هس، اینم یه چیزی تو مایه‌های همونه، باشه که امشب زودتر خوابم ببره لااقل، یه ساعتم بیش%:.77D8 شد خوبه

0

شب جمعه


friday

فکر میکنم که شب جمعه‌ها یه نگاه خاص داشته باشه توی نظر همه، تا جایی که من یادم میاد همیشه گفتن که شبی که بالاخره زوجای عزیز یه سری فعالیت‌هایی رو انجام میدن و اینا، اما از اونجایی که من زوج عزیز یا غیز عزیزی برای این فعالیت نداشتم، شبای جمعه رو به روش‌های دیگه گذروندم؛ اون قدیم‌ترها که دبیرستان و اینا میرفتم، هنوز اینترنت و موبایل و اینا فراگیر نشده بود به این شکل،-البته خیلی بعد از فراگیر شدندش هم من دسترسی درستی به این چیزا نداشتم-،همدم شبای جمعه‌ی من یه رادیو کوچیک دو موج بود، که خودش داستانی داره که اگر حوصلم شد یه بار مینویسمش، خلاصه رادیو بی بی سی توی این شب یه برنامه داشت  که خلاصه شده‌ی برنامه‌ی روز هفتم بود که جمعه‌ها میذاشت که آهنگای جدید رو میذاشت و مصاحبه میکرد با خواننده‌ها و اینا، منم با کلی ذوق و شوق اینو گوش میدادم و کلیم خر کیف میشدم براش، این همینجوری گذاشت تا دیگه رفتیم دانشگاه و شبای خوابگاه، توی خوابگاه شبای جمعه شام نمیدادن، ما هم از ساعت هشت و نه شب که میشد اظهار گشنگی میکردیم تا وقتی که یکی پایه بشه بریم بوفه خرید کنیم و بیایم و غذایی درست کنیم و بخوریم و طبق همه شبای خوابگاه، یه دفه نگا میکردی میدیدی شده سه و چهار صبح و به همین راحتی این شبو هم میگذروندی، الانم که شبای جمعه خیلی حوصلم بشه فیلمی میبینم، خیلیم حوصلم نشه به همون انیمه ناراتو که جمعه شبا میاد اکتفا میکنم، خلاصه اتفاق خاصی نیس که بشه گفت، میگذرونیم و الکی خوشیم که میگذره

0

تو” های چاپ سگی”


به نظر من آدم باید برای شرایط مختلف تو های مختلف داشته باشه، مثلا یه تو باید باشه آدم که وقتی آهنگ تابستون کوتاهه رو گوش میدی؛ اون تو بیاد توی خاطرت، یا وقتی ناراحتی و میخوای فحش بدی و بد و بیراه بگی، بازم یه تو باید باشه که بشه بهش فحش داد، یا حتی زد توی گوشش، یا تویی باشه که بشه باهاش عشق بازی کرد، لمسش کرد، سرشار شد ازش، یه تو باشه که بشه براش شعر گفت فقط، یکی باشه براش بشه داستان گفت، یکی باشه بشه براش مرد حتی مثلا، یا حتی یکی تویی باشه که اصلا نباشه، اما خوب مشکل من اینه که این تو ها برام تعریف نشده هستن هنوز، مثلا اون تویی که آدم باهاش بره توی موجای مکزیکو و حس بکنه سکسی شده مثلا!، البته این توی اولویت‌های من شاید نباشه زیاد، البته اگر اینو در نظر بگیریم که اولویت خاصی ندارم من اصلا، کل موضوع زیر سوال میره، پس از اون لحاظش بررسی نشه بهتره، اما خلاصه باید یکی باشه که تو باشه، یه تو ی درست و حسابی نه از این تو های چاپ سگی این روزا، پس تا اون موقع فقط رو یه تو میشه حساب کرد، اون تویی که اصلا نباشه

1

داستانک نصف شبی


il_570xN.435799978_m0f2

عزیزم چقد سیبیل بهت میاد، واقعا؟، آه آره عزیزم، تو که نمیبینی الان منو، پس از کجا میدونی؟، آه همین که زبریش کشیده میشه روش خوبه، روی چی؟،آه اینقدر حرف نزن سیبیلوی من، کارتو بکن، آها از اون لحاظ، آه آره عزیز سیبیلوی من

عزیزم سیبیلت رو بزن، نمیاد بهت، چرا؟ دیشب که نظرت چیز دیگه بود، خوب آره، برای آخر هفته‌ها خوبه فقط!ا

2

مقارنه‌ی انتگرال کانولوشن و سیویلیزیشن چهار


gamespot92605_12_original

خیلی از درس‌های دوره کارشناسی  به شکل عجیب و غریبی پاس شدن، یعنی جایی که هیچ امیدی به پاس شدن هم نبود، بازم مث اسب آبی پخته نه میرفتم درس رو حذف کنم و نه مثلا میشستم بخونم که مثلا فاینال خیلی بشم و پاس بشم، حالا  معمولا با خوندن شب امتحانی یا درسا پاس میشدن، یا اینکه میوفتادم دیگه، ترسی از افتادن نداشتم، یعنی اولین درسی که افتادم خیلی بهم فشار اومد و ناراحت شدم و اینا، اما وقتی به درس دوم و سوم رسید، دیگه مث بقیه چیزای زندگی روزمره شدن و دیگه زیادم مهم  نبودن انگار، یکی از این درسای زیبا درس سیگنال بود که میانترم اول و دومش رو گنده زده بودم و رفته بودم خونه دوستم برا شب امتحان فاینال که درس بخونیم  با هم مثلا، از قضا این دوست ما بازی سیویلیزشن رو تازه نصب کرده بود، لپ تاپ رو آورد و گفت بیا یه تستی بزنیم ببینیم چجوریه، تست کردن بازی همان و درگیر شدن با مانسا موسی بر سر تسخیر ماه همان و تا شش صبح بازی کردن همان و هشت امتحان داشتن همان و بقیش هم که دیگه گفتن نداره، خواب آلود رفتیم سر امتحان و امتحان دادیم و با عجایبات و غرایب پاس شدیم درس رو خلاصه، و حالا بازی روزگار ما رو رسوند دوباره به اونجا که سیگنالی رو که نخونده بودیم حالا باید مث آدم از اول تا آخرشو بخونم و برم درسش بدم!، و در این عبرتیست برای کسانی که درسشان را خوب نمیخواندد

پی‌نوشت: جرقه این نوشته از اینجا اومد که سر کلاس یکی از شاگردا پرسید که این انتگرال کانولوشن برای شما اون موقعی که خودتون شاگرد بودید سخت بود یا نه؟، و تمام این صحنه‌ها به کسری از ثانیه از جلو چشم من رد شد و رفت

0

تیکه‌های لعنتی دوس داشتنی گم شده پازل


Dark-Grey-Puzzle-Background-One-Piece-Missed-325793

الان توی یه حالتی هستم که توی یه لحظه کلی چیز برای نوشتن به نظرم میاد و توی لحظه بعد  انگار هیچ موضوعی برای نوشتن نیس، برا همین میترسم یه کوضوع رو شروع کنم و برم جلو و یه دفعه ببینم که خوب از این لحظه جادویی به بعد چیزی برا نوشتن نیس!، واسه همین میخوام در مورد چیزی ننویسم اصلا، که مشکلی توی میونه راه پیش نیاد، مث اینکه یه بسته پازل دو هزار تیکه یه نفر بهت بده، ولی بهت بگه ببین این یه تیکش کمه، خوب همین موضوع میتونه بهانه خوبی باشه که هیچ وقت نخوای اون پازل رو کامل کنی، چون یه دلیل خوب داری براش، حالا هزار و نهصد و نود و نه تا تیکش رو هم که سر هم کردم، که چی؟، اون تیکه آخرش مهمه که نیس، بیشتر کارایی که من توی برنامه کوتاه مدت و میان مدت و بلند مدتم در طول زندگیم در نظر گرفتم، همیشه یه تیکش گم شده بوده، واسه همین عملا هیچ وقت هیچ برنامه‌ای نداشتم، این یه جورایی هم از نظر بعضیا جالبه و هم از نظر بعضیا فاجعه، شایدم یه فاجعه جالب باشه مثلا، در کل اما فرقی نمیکنه، چیزی که مهمه اون تیکه‌های لعنتی دوس داشتنی گم شده پازل هستن، چه از اول اون تیکه رو نداشتن، چه به عمد آدم یه تیکش رو برداشته و جایی قایم کرده باشه